
دهقـانی فـداکـارxa0که از قطار خاطراتمان جا ماند . . . غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشتxa0 کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایانxa0 یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد وxa0 تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریزعلی در آن زندگی میxa0 کرد نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد.xa0 آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیار...
ادامه مطلب