مرا هزار امید است و هر هزار تویی ابتدا شادی و خاتمه انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی شهاب زودگذر لحظههای بوالهوسی است ستارهای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون مناند چه باک زان همه دشمن چو دوستدار تویی دلم صراحی لبریز آرزومندیست مرا هزار امید است و هر هزار تویی سیمین بهبهانی
برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «مرا هزار امید است و هر هزار تویی».مرا هزار
امید است و هر هزار توییشروع شادی و پایان
انتظار تویی بهارها که ز عمرم
گذشت و بیتو گذشت چه بود غیر خزانها
اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر
از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان
ای که ماندگار تویی شهاب زودگذر لحظههای
بوالهوسی استستارهای که بخندد
به شام تار توییجهانیان همه گر
تشنگان خون مناندچه باک زان همه
دشمن چو دوستدار تویی دلم صراحی لبریز
آرزومندیست
سیمین بهبهانی
برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان
تمامی کلاسهای مصالح ساختمانی گروه معماری، مورخه پنج شنبه 30 اردیبهشت ماه 1395 برگزار نخواهد شد.
برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان


برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان



برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان


برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان


برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان

برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان


برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان
دهقـانی فـداکـار که از قطار خاطراتمان جا ماند . . .
غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریزعلی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریزعلی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.ریزعلی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را ا
برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان
برچسب:
نویسنده: مانی اسدیان